خوخان من
-
تاریخ: 1396/8/6 ساعت: 17:58
خسته میرسم خونه, یکم غذا میخورم و دراز میکشم همین که چشمام گرم میشن میاد دم گوشم میگه"هی, کاکتوساتو انداختم اشغال! " همین فقط همینو شنیدم و خوابم برد اینچنین روی مدار های اعصاب من میرقصن اما خب چه میشه کرد, دوستشون دارم, چی بگم؟ احتمالا از خیل
دل تنگ
-
تاریخ: 1396/7/30 ساعت: 23:07
حرفی نیست جز چند عدد دیوانگی رخداده ی کوچک من همانم که با باد همراه شد و رفت واینجا جز عطر تنم چیزی نیست دنیا برنامه های عجیبی داره, همیشه غافلگیری بعد از این همه سال وقتی به گذشته نگاه میکنم, میتونم این تفاوت رو حس کنم ادم یه چیزهایی رو از دس
خدای بهشت ها
-
تاریخ: 1396/7/30 ساعت: 23:07
وقتی وقتش بگذره دیگه ارزشی نداره نفس تموم شده, رنگا مردن, سکوته وقتی وقتش بگذره روی صندلی نشسته و داره چای مینوشه, اما نفسش تموم شده, رنگای اطرافش مردن و همه جا سکوته بغلش میکنم و توگوشش میگم هرگز ترکم نکن, اینجا من بدون تو خیلی خیلی تنها میشم
موجود کوچیک
-
تاریخ: 1396/7/25 ساعت: 7:42
یه وقت هایی رو دوست دارم زمان کند بگذره اما چند دقیقه بعدش رو میخوام مثل برق و باد بگذره وهمیشه برعکس تصوراتم میشه اینکه اینجا هستم رو دوست ندارم و نمیدونم چرا دارم ادامه میدم, درواقع چه چیزی باعث شده که من نتونم برم؟ گاهی وقت ها فکر میکنم شای
به سمت ما شدن
-
تاریخ: 1396/7/25 ساعت: 7:42
ایمان! من به این اتفاقات ایمان دارم اما برای تو قصه فرق میکنه ایمان من نسبت به تو اگر بخوام رک حرفم رو بگم, کامل نیست اما به کوچکترین مسئله ها ایمان دارم فکر میکنم بهتره دوستیمون رو ادامه بدیم تو جذابیت بیشتری داری من میرم به سمت همون جاده که انتهاش به نیمکت چوبیمون ختم میشه تو هم همونجا منتظرم باش ...
کوچیک, کوتاه, مختصر
-
تاریخ: 1396/7/19 ساعت: 22:11
زندگی دوباره شروع شد فکر میکنم باید کمی خودم رو محدود کنم و توی پیله ی کوچیکتری جا بدم البته فعلا, تا به وقتش حداقل کمتر گیج میشم, کمتر سردرگم میشم و کم کم لاکپشتی قدم برمیدارم, توی این هوای بانمک و دلچسب این قدمای اروم میتونن لذت بخش باشن مقداری هم واقع بینانه تر میشه, اره, اینطوری بهتره کوچیک, کوچ...
تو
-
تاریخ: 1396/7/19 ساعت: 22:11
اینجایی, کنار من انقدر نزدیکی که گاهی اوقات فراموشت میکنم اما تو دلیل وجود منی و من بصورت غیرقابل وصفی نیازمند صدای تپش های قلبتم بهش نگاه میکنم, داره با تلفن صحبت میکنه, گاهی وقت ها سخت میشه به چهرش نگاه کرد چون همه چیز رو برام زنده میکنه, دلیل همه ی اتفاقات رو و چقدر سخته که توی این شرایط کنارهمیم...
پاییز من
-
تاریخ: 1396/7/14 ساعت: 9:41
کوچه خیلی خلوته, هیچ صدایی نمیداد فقط صدای تق تق های کارگرای چندتا ساختمون اونورتر هست میرم به سمت پنجره و سرکی میکشم, افتاب فقط بخشی کوچیکی از کوچه رو گرفته, بقیش رو فقط امتداد سایهدوتا دختر بچه با لباسای سفید و ابی که روسری مشکی سرشونه, به ماشینی تکیه دادن و گرم صحبتن سرمو به سمت پایین میچرخونم, ا...
مردانه ی سرد
-
تاریخ: 1396/7/14 ساعت: 9:41
داستان های عاشقانه از اونجایی شروع میشه که دونگاه در گوچه ای افتابی که از زیر درختی عبور میکردند, گره میخورهاما داستان ما فرق داشت ما به وقت پاییز همدیگه رو دیدیم و باد پاییزی عطرهامون رو دزدید و من عاشق پاییز شدم که با چشمان مردانه ای تلفیق شده گناه کی بو؟ من؟ تو؟ یا پاییز؟ هیچکدوم فقط تاریخ تلاقی ...
پاییز
-
تاریخ: 1396/7/5 ساعت: 22:39
در دورترین نقطه ی شهر, زیر سایه ی یه درخت روی نیمکتی نشستم فکر میکنم امروز اسمون چقدر ابیه!راه درازی تا خونه دارم, اما نمیرم,زیر درخت نشستن رو ترجیح میدم نمیدونم عکس العملم توی این شرایط باید چی باشه خوابم میاد, کاش میشد اینجا خوابید زیر درختی که باد پاییزی برگاشو تکون میده شاید باید هرگز بزرگ نمیشد...
دنیارا به گند نکشیم
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 23:17
میگن خداوند هرکسی رو به دلیلی افریده, هرموجودی خلقتش بی دلیل نبوده من بهش اعتقاد ندارم,وقتی خوب بادقت نگاه کنیم این جمله معنای خاصی نمیده فقط دلگرمی کوچیکیه که فکر کنیم وجود همه لازمه! پس سعی میکنیم قهرمان زندگی باشیم, چون فکر میکنیم ادمای بد هستن تا خوبی ما دیده بشه اونوقت میشیم قهرمان زندگی, هیرو!...
sacrifice
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 1:47
از توی جعبه ها پیداش میکنم, توی دستم حسش میکنم, ته موندشو به دست و گردنم میزنم عطرش توی هوا میپیچهاتاق سرد میشه تک رنگ میشه لبام قرمز میشن موهام مشکی دستام سفید کلاه رو برمیدارمو تو زمستونم به راه میوفتم به سمت کوچه های پراز گلای یاس میرم قدمکی میزنم چرخی میزنم تموم میشه کار دیگه ای نیست, تموم شد, د...
بن بست فکری
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 1:47
کی غرق شدم به اون چیزی که نبودم؟ مزخرفترین حالتیه که حس بدی از اونچه که نمیدونی داشته باشی و قلم به دست بگیرییا شروع به تایپ کردن بشی هر حرف, هر کلمه یا به قولی هرواژه! بیشتر پریشون میکنه اینکه یکی خواننده باشه دردناکه میخونی میگی به به عجب چیزیه من منی که وقتی دارم برای چندلحظه ثبات تلاش میکنم و رو...
ایینه
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 1:47
افتابو روی گردی سیاه بین دو منحنی که تکه ابرویی بالاش قرار داره حس میکنم افتابو رو تک تک سلول های پوستم حس میکنم زندگی همینه, یه کتاب نوشته شده و من کسی هستم که موبه موی داستان رو اجرا میکنم بزرگ میشم درس میخونم کار میکنم ازدواج بچه بچه ی دوم بزرگ کردنشون رسیدگی به همسر پیر شدن ومرگ و توی تمام لحظه ...
ضرب در دو
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 1:47
دلم براش تنگ شده دلم برای یک مرد با کت مخمل نفتی وعطرش که همه جای سالن رو پر میکنه, تنگ شدهبرای مردی که بهم چشمک میزنه, یعنی درو ببندم تا سیگارش رو روشن کنه, تنگ شده مردی که وقتی کاملا تنهاشدیم شروع میکنه به حرف زدن وسطای حرفش عطش سیگار میگیره و دوتا پک عمیق میکشه و حرفشو ادامه میده و من غرق میشم تو...
detachment
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 1:47
برای بار دوم تماشا میکنم بعضی چیزها ارزشش رو دارنچندبار دیدن, چندبار گوش دادن, چندبارشنیدن, چندبار خوندن روح من همیشه گرسنست! بعضی شخصیت ها هم منو جذب میکنن, چون به من نزدیکن, درهرصورت این زیبایی ذهنه این زیبایی وجوده راستش یادم رفته بود, یادم رفته بود کمی مهربان باشم, درواقع یجورایی مثل بقیه دیگران...
دخترکم
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 1:47
دنیای عجیبیه! بهش نگاه میکنم, از پنجره به بیرون نگاه میکنهچشماش به دوردست ها رفتن شالش از روی سرش لیز میخوره و میوفته لبخند میزنه و خم میشه برش داره غمگینه اما لبخند میزنه, این چیزی نبود که ما میخواستیم؟ رویاهامون همشون اشتباه بودن اشتباه ارزو کردیم اما من پا پس کشیدم و اون ادامه داد رفت و رفت ورفت ...
پسرکم
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 1:47
به حالت کسل واری راه میوفتم, مقنعه سر میکنم و خیلی سریع یه نگاهی تو اینه میندازم "همه چی خوبه"وقتی میرسم کیفمو میذارم یه گوشه یه لحظه منو میبینه, لبخند میزنه, لباش کشیده میشن, همه ی دندوناشو میتونم ببینم میاد پیشم و بغلم میکنه به زور جوابشو میدم اما از رو نمیره, واسم اتفاقای دیروز رو تعریف میکنه یه ...
نقطه ی پایان
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 1:47
شب بدترین حالت گذشت,گاهی وقت ها به ایینه سری میزدم و چشمام رو بررسی میکردم به روزنه ی اشکم نگاهی میکردم اما خالی بوددنبال کلمه ای میگشتم, کلمه ای که راهی باشه برای خروج احساساتم, دفتر م رو برداشتم و نوشتم و موفق شدم, کلمه ی مورد نظر رو پیدا کردم و توقف! بیدار شدم, صبح با نوری که روی صورتم افتاده بود...
u must think I'm stupid
-
تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 1:47
بهش میگم بیا بریم دستشو میگیرم, با خودم میکشمشمنو بغل میکنه و اروم به شونم میزنه, به چشماش نگاه میکنم و اروم چشمامو میبنده میگه گوش کن بادقت به حرفام گوش کن برام لالایی میخونه بارو نکنید هرانچه که وجود دارد را, ما موجوداتی بسی دورافتاده هستیم