کار - تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 1:47
سیگارمو میذارم تو دهنم, مزه ی هندونه روی زبونم قل میخوره کتمو برمیدارم میندازم رو دوشتم, دوتا پس پس عطر میپاچم رو لباسمکیف چوبیمو برمیدارم و میرم سرکار باید اعتراف کنم که زندگی عجیبی دارم!
زن زندگی من - تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 16:28
از اینکه میخواد بره ناراحتم همیشه ادما برای خودشون ناراحت میشنو من هم برای خودم ناراحتم از اینکه اگه اون بره بعدش کی این همه تجربه های خوب ومفیدش رو میخواد در اختیار من بذاره اما اگه اون سر دنیا هم بره من هم میرم دنبالش
به درک - تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 16:28
میگفتم کل دنیا, کل دنیا حالا کل دنیا پیش منن و من بازهم متعجبم شاید هم جحم این همه تنوع اون هم به صورت ناگهانی برای من مناسب نبود!
توقف به تنفس - تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 16:28
یک دوره ی کوتاهی از توقف رو میگذرونم توقفی عجیب هرچند تاثیرگذار گاهی وقت ها در برهه هایی از زندگی توقف لازمه پس توقف برای کمی تنفس!
امروز - تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 16:28
جذابیت این زندگی وقتی زیاد میشه که با اهنگ به گذرش نگاه کنی و عابرین همه از زیر نگاه های من رد میشن
کی؟ - تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 16:28
از دور که میان بهشون نگاه میکنم, البته نگاه نه, دقیق میشم, چه فرقی با دیگران دارن؟ به کله هاشون نگاه میکنم, هرچی که هست, همونجاست, دقیقا همونجاکه باعث شده انقدر متفاوت باشن البته البته تلاش خوش شانسی پارتی و دلایل دیگه هم هست اما عامل اصلی همونیه که اول اشاره کردم ازبغل دستیم میپرسم"اینا ازکجان؟" "ا...
تصاویر - تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 16:28
تصاویر بالای سرم میچرخن, تصمیم میگیرم برم یه دوش بگیرم تا آب اونارو با خودش ببره و دور بشن!
افتاب پشت سرم - تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 16:28
نگران چی هستم؟ همه چی به دوش کشیدن همه چیز برای شونه هام گاهی خیلی بزرگهاونجاست که دمای بدنم بالا میره نبضم تند میزنه و هوا کم میشه, کم تر و کم تر من میگم بخاطر آلودگی هواست دیگر عوامل همه غیر ضروری هستن مثل عمر رفته زمان مرده و حقوق پایمال شده آخرسر حجم انبوهی از حسادت راه تنفسیم رو میگیره و منو با...
درک - تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 16:28
گاهی نمیشه احساسات رو توصیف کرد باید صفحه ای از ذهن ادمی بگیری و بهش نگاه کنیشاید کمی قابل درک باشه, هرچند در این مورد هم سوئ تفاهم هایی هم پیش میاد
ساحل - تاریخ: 1396/5/29 ساعت: 16:28
سرم رو برمیگردونم و بهش نگاه میکنم, چشمکی بهم میزنه و منم بهش میخندم اما زنی از کنارم رد میشه و عطرش منو باخودش میبرهگل رز با لیموی تازه شاید این سالن خالی رو همین عطر ها پرکنن آسمون تا نیمه ها از ابر پرشده بوی ساحل میده چشم فقط ساختمون میبینه, با ابعاد کوچیک افتاب تو سالن داره به سمتم حرکت میکنه من...
نفس - تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 4:49
دست میکشم به گردنم, تقلا میکنم, تقلا میکنم برای نفس کشیدن چنگ میندازمفقط یک لحظه, برای یک لحظه هوا نیاز دارم کم میارم, میشینم و به اطرافم نگاه میکنم هیچ چیزی نیست! فقط فقط منم
... - تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 4:49
نمیدونم کدوم درسته اینکه با اخرین پولی که داری خودت رو به بهترین غذایی که تاحالا خوردی دعوت کنییا جیره بندی کنی تا واسه چندماهت پول داشته باشی همیشه از فرضیه ی اول خوشم میومده اما همیشه فرضیه ی دوم رو انتخاب کردم ترسیدم از اینکه به اوج خوشی در ته بدبختی برسم با این حال هنوز هم نمیدونم کدوم درسته!
نخ - تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 4:49
فکر میکنم, فکر میکنم اما نمیتونم ادم مناسب رو پیدا کنم, تازه یادم میوفته چه وقت بی وقتیه میدونم تنها کسی که در این زمان هم هست کیهبهش پیام میدم و مثل همیشه هست جالبش اینه که میدونم برای من هست, فقط من همیشه قبل از اینکه چیزی بگیرم میفهمه, خب این اخلاقش رو واقعا دوست دارم وقتی میگه خب چی میخواستی بگی
قاطی پاتی - تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 4:49
گاهی وقت ها فکر میکنم بعضی از زنای این شهر رو با پاک کن پاک کردن هستن ولی نمیتونی ببینیشونهستن و تو اینو میفهمی از لباس اتو شده ی کارمند بانک از موهای بافته شده ی دخترک توی مهد یا اون نگهبانی که همیشه یه قابلمه ی کوچیک غذا دستشه یا خیلی چیزای دیگه اینا نشون میده که هستن اما اما نیستن مثل زمانی که زن
میگه من زندم - تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 4:49
از دستشون خسته شده بودم, حوصلشون رو نداشتم نمیدونم, شاید از دست خودم بیشتر خسته بودمولشون کردم کمتر بهشون سرزدم و خب مردن من زندگیشون رو گرفتم اما امروز وقتی داشتم به گلا اب میدادم اونی که از همه کوچیکتر بود رو دیدم زنده بود هنوز زنده بود خاکش کردم و چندتا قطره ی گنده بهش اب دادم
nobody - تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 4:49
چندتا نقطه برای این روزا فعلا باشه اروم گام برمیدارم تا نیوفتم...
دا - تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 4:49
از اون قسمت داستان میترسم که میفهمی ولی دستات با زنجیر بستست شاید هم کلا نباید بفهمی
کلمه ی نامفهوم نبرد - تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 4:49
اخرین نبرد من در گرم ترین ساعت روز خواهد بود اخرین و سخت تریناما فارغ از این نبرد به دنبال سایه ی درخت سیبی میگردم شاید هم دیگر درختان میوه میوه خوب است و درخت هم امروز اخرین نبرد من اتفاق خواهد افتاد خنده داره, نبرد, نبرد, نبرد! Take it easy!
انتها و ابتدا - تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 4:49
همیشه به اخر مسیر که میرسی چراغا خاموش میشن یه اقایی با کلاه ابی میاد میگه اینجا اخرشهاخرین ایستگاه کیفم رو برمیدارم و از کنترش رد میشم و واگن رو ترک میکنم اولین ها همیشه با اخرین ها شروع شدن همیشه به انتها میرسی و شروع میشه احساس میکنم توی دایره گیرافتادیم, همش تموم میشه, همش شروع میشه حالا یه سوال...